عــوارض كـمـبــود شــوهــره

تصاوير خشن(18+)

دلشو نداري نبين

.

.

.

.

.

.

.

.





لخت لخت لب ساحل در حال برنزه کردن + عکس (18+)

لخت لخت لب ساحل در حال برنزه کردن + عکس (18+)

زشته ها

برای دیدن این قسمت به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه نوشته

سير تكامل مقنعه!

واقعیت تلخـــــــــه!!!!

به این میگن دانشجوی نمونه

حکایت چهار دانشجو‎

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:


که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ...

آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند.

استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

1. نام و نام خانوادگی؟ 
2 نمره 

2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟
 18 نمره 

الف. لاستیک سمت راست جلو
ب. لاستیک سمت چپ جلو 
ج. لاستیک سمت راست عقب 
د. لاستیك سمت چپ عقب
بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟!

به این میگن تبلیغ !!!

یک شرکت برای تبلیغ شیشه های ضد گلوله اش 3میلیون دلار رو تو شیشه گذاشته و این شیـشه رو در یکی از ایستگاه های اتوبوس نصب کرده است!

نامه خدا به همه انسانها(حتما بخونید)

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، 

امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، 


نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، 


از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، 


مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، 


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر 


شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی 


و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، 


یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع 


ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، 


بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی 


چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض 


به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. 


تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف 


گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، 


متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید 


چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم 


نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز 


خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن 


چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون 


را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند 


و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، 


در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از 


برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت 


را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، 


شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، 


فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای 


خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و 


فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به 


خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من 


سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که 


خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، 


چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر 


و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من 


همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، 


بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد 


به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر 


دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر 


تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به 


سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک 


طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از 


عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا 


کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این 


نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، 


من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، 


من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، 


روز خوبی داشته باشی...... 

دوست ... .

آهای دهقان فداکار !
تو در دورانی بزرگ شدی که مردی برهنه شد
تا زنان و کودکان زنده بمانند ...
و من در زمانی نفس میکشم
که زنی برهنه میشود
تا خود و کودکانش از گرسنگی نمیرند ... !

ای ول به این میگن منقل (اونجاست که دستای تورو ببندن وپاهای منو)

میگن دست تو دماغت نکن همینه!!!!

علامت دستشویـــی(wc) در كشــورهــان مختلــف

ایران 
چین
فرانسه
هلند
ژاپن
كره
آمریكا

عاقبت همه!

به نظرتون راننده زن بوده؟؟!

نام: wqvio0a8keuomyqte93.jpg نمایش: 0 اندازه: 47.1 کیلو بایت

اینم طراحي جالب

frs4sga2s08lthevch26.jpg

شهادت حضرت فاطمه زهرا (ص) تسلیت باد


هيچ وقت دقت كرده ايد چرا؟

1. چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2. چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟

3. چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

4. چرا تو خونه 40 متری ال سی دی 52 اینچی میذارن؟

5. چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

6. چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

7. چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

8. چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

9. چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

10. چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

11. چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

12. چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

13. چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

14. چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

15. چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

16. چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟

17. چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟

18. چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

19. چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

20. چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟

21. چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

22. چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

23. چرا وقتی پشت سر یکنفر صحبت میکنن اصلا فکر نمیکنن این غیبته؟

24. چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

25. چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

26. چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

27. چرا وقتی شکلات تعارف میکنن اگه بیشتر از یکی بردارن زشته؟

28. چرا بند کتونی رو دور مچ پا میبندن ولی بند کفش رو نه؟

29. چرا بیدار شدن از خواب تو یه صبح ابری یا بارونی براشون خیلی سخته؟

30. چرا واسه مهاجرت دنبال یه جای خوش آب و هوا می گردن؟

31. چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه

32. چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟

33. چرا سه تار سه تا تار نداره؟

34. چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟

35. چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

36. چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

37. چرا آدمها وقتی عکس میگیرن به یه جای نامعلوم خیره می شن؟

38. چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟ (چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

39. چرا زنها لوازم آرایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟

40. چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

41. چرا مردها فرق آرایش 50 هزارتومنی با آرایش 1.5 میلیون تومنی رو نمیفهمن؟

42. چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟ 

43. چرا وقتی داماد می رقصه بهش پول می دن؟ مگه داماد رقاصه؟

44. چرا وقتی یکی میمیره مشکی می پوشن؟ چرا نارنجی نمی پوشن؟ اگه مشکی رنگ غمه پس چرا اینهمه استفاده میشه؟

45. چرا با اینکه همه فضولند از فضولی دیگران ناله می کنند؟

46. چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

47. چرا بعضی از مردها هرزگی رو دوست دارن ؟

48. چرا وقتی به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

49. چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

50. چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

51. چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

52. چرا پشت شیشه ماشین می نویسن یا ابا عبدالله الحسین؟

53. چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟

54. چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

حاضرجوابی بچه ها ...

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوي، يکى از موهايم سفيد مىشود
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده


******************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله
يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده


******************************
بچهها درناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست

« دفترخاطرات یک تازه عروس » !!!

دوشنبه : الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم. خیلی سرگرم کننده هست اینکه واسه همسرم آشپزی می کنم . امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده : ۱۲ تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه ی کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم ۱۲ تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ هارو توش بزنم .


سه شنبه : ما تصمیم گرفتیم واسه ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه ی اون نوشته بود : (بدون پوشش سرو شود ) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی شوهرم یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون.
نمی دونم چرا هر دوتاشون وقتی که داشتم واسه شون سالاد رو سرو میکردم اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن .


چهارشنبه : من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم . واسه ی این کار که می گفت قبل از دم کردن برنج کاملاً شستو شو کنین پس من آبگرمکن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از اینکه برنج رو دم کنم ولی من آخرش نفهمیدم اینکار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنجشنبه : باز هم امروز شوهرم ازم خواست که واسه ش سالاد درست کنم . خب منهم یه دستور جدید رو امتحان کردم . تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین وبذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. شوهرم اومد اونجا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟ نمی دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.


جمعه : امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک
( در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک ) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه ی مامانم .
ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.


شنبه : همسرم امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه ی مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .
قبلاً به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیداکردم و با کفش های خوشگلش ... وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود. وقتی شوهرم مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره ی ۱۰به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود . حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظارداشته مرغه واسه ش برقصه. وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟ شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد آخه چرا من ؟ چرا من؟ هووووم … حتما به خاطر استرس کارشه … مطمئنم …