دلمون خوش است ما آدم ها ....

یه سوال از ترسوها....راستشو بگو چیکار میکنی؟؟؟

لباسی که دقیقا اندازهی شماست! +عکس

فابریکن محصولی جدید از یک طراح اسپانیایی (دکتر مانل توروس) است که ۱۰ سال بر روی آن کار کرده.

آنقدر اندازه آن مناسب شما است که همانند پوست شما می ماند. حال این اختراع هوشمندانه چگونه کار می کند.؟



اسپری ای حاوی فیبرهای نخی ،پلیمری و ماده حلالی است که مستقیما به بدن پاشیده می شود.

به محض تماس با بدن خشک می شود. پس به محض تمام شدن اسپری می توانید آن را از تن خارج کنید.

می توانید دوباره آن را شسته و به تن کنید. جالب آنکه می توانید آن را بازیافت کرده و لباس جدیدی با آن برای خود بسازید.
این محصول می تواند برای موارد دیگر نیز استفاده شود مانند باند های استریل و یا موارد پزشکی و ...



چرخه دانشجویی

فرهنگ لغت ایرانی ها


ادب : یعنی كمك به یك خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به كمك احتیاج نداشته باشد
 
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار برد با كسی است كه بیشتر تقلب كند
 

الكل : مایه گرانبهایی كه همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را


اوراقچی : تنها موجودی كه زنها را بهترین رانندگان دنیا میدان


ایده آل : شوهری كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی كه در مورد تازه اش دارد رفتار كند


زوج ایده آل : شوهر كر و زن لال
 

بوسه : تصادفی كه فقط یك سیلی به آدم ضرر می زند


بیست سالگی : دورانی كه پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر


چشم : عضویكه چشم چرانها با آن ارتزاق می كنند
 

خسیس : كسی كه وقتی خانه اش آتش می گیرد برای اینكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشانی بدود
 

خوش بین : مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت


دست : عضوی كه در سینما نزد بند نمی شود
 

دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود
 

رفیق : كسی كه همیشه به شما مقروض است
 

سوءظن : سعی در دانستن چیزیكه بعدا" انسان آرزو می كند ای كاش آنرا نمی دانست
 

سینما : جایی كه پشت سر شما حرف می زنند


عشق : دردسری كه برای فراموش كردن آن باید تازه تری پیدا كرد
 

سرخ پوست : مرد خوشبختی كه وقتی زنش اورا می بوسد صورتش ماتیكی نمی شود
 

سنجاق قفلی : تنها قفلی كه بدون كلید باز می شود


مرد مجرد : كسی كه هنوز عیوبی دارد كه خود نمی داند
 

معجزه : دختر خانمی كه زنگ آخر جیم شود و به سینما نرود
 

موش : خانم هایی كه نصفه شب به جیب شوهر هایشان شبیخون می زنند
 

هالو : شوهری كه دستكش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست خانم بخرد
 .

اندر احوالات دوران دانشجویی

در طول ترم

سه روز مانده به امتحان

دو روز مانده به امتحان

شب امتحان

یک ساعت مانده به امتحان

سر جلسه امتحان

هنگام خروج از جلسه

یک هفته بعد از امتحان

 

کمی استراحت!

این انگلیسی زبانها با ابداع کلمهlol به جای ( (lots of laugh مثلا خواستن بگن ما خیلی مبتکریم ولی قهرمانان فارسی زبان با ابداع کلمه خخخخخ به جای (خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی) همه ی نقشه های دشمنان را نقش بر آب کردند.:)))

 

زمان ما حموم نمیرفت حالا ببین به کجا رسیده!

ادامه نوشته

دلار و ....

شیخ و مریدان و بهلول

 آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟

عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد: آری..

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم،

به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم

و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟

در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.

خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید: چه کسی هستی؟

جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم

خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند

دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.

مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟

تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم

پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت:

ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

 

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است

و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

 

و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد.

پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

 

و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری نباشد.

پیری

قابل توجه خانم ها....

خالی از لطف نیست

تصاویر جالب و دیدینی

دیدن این تصاویر خنده دار و جالب را از دست ندهید

دیدن این تصاویر خنده دار و جالب را از دست ندهید

دیدن این تصاویر خنده دار و جالب را از دست ندهید

دیدن این تصاویر خنده دار و جالب را از دست ندهید

دیدن این تصاویر خنده دار و جالب را از دست ندهید

اینم از پیشرفت تکنولوژی

اینم حرف حساب میرنه ...!!!!!

نمیدونم چه تیتری انتخاب کنم؟

خدایا.....

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

...

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده: اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

پدر و پسر کوچولو

پسر كوچولو بعد از رفتن به رختخواب: بابااااااااااااا
پدر: بله؟
پسر كوچولو: میشه برام یه لیوان آب بیاری؟
پدر: نخیر نمیشه. قبل از اینكه بخوابی گفتم آب می خوری؟ گفتی نه.
3 دقیقه بعد، پسر كوچولو: بابااااا تشنه امه، یه لیوان آب میاری؟
پدر: نخیرررر، اگه یه بار دیگه آب بخوای، میام یكی میزنم توی گوشت تا بخوابی.
5 دقیقه بعد، پسر كوچولو: بابا.... میشه وقتی میای منو بزنی، یه لیوان آبم بیاری؟